تبليغاتX
افرا



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


افرا

افرا یعنی افرین ؛ نه صیغه مبالغه است یعنی صد افرین

دخترم جیششو میگخ  خوب چیه  مگه  ؟ برای چی تو دلتون می گین این چه  تیتریه ؟

اگه  مادر بودین و پروژه  از جیش گرفتن بچه  رو اجرا می کردین و تمام زندگیتون به  پی پی و جیش اغشته  میشد حق میدادین خوشحال باشم خصوصا اینکه  در این مورد اصلا امیدی به  افرا نداشتم اما بچم خونه  داداشم فقط دو سه  بار تو شلوارش جیش کرد و دیگه  از اون به  بعد تا جیشش می گیره  میگه  و می دوه  طرف دستشویی . حتی اگه  بیرون باشیم و پوشک کرده  باشیم مجبورمون می کنه  پوشکشو باز کنیم تا تو دستشویی جیش کنه 

 

خبر دوم اینکه  شش روز پیش اریا یک ساله شد و من با این موضوع خیلی ساده  برخورد کردم و هنوز که  هنوزه  عذاب وجدان دارم چون شب تولدش با افرا پا شدیم رفتیم تهران پیش باباش و تا چهار روز اونو تنها گذاشتیم خاک بر سرم؟ میدونم حق داره  فحشم بده

ولی روز عید یعنی نیمه  شعبان رسیدیم مشهد بعد از ظهرش با یک کیک تولد براش جشن گرفتیم با حضور خانواده  باباش و خاله  اذرش .

کمی از عذاب وجدانم کم شد کما اینکه  برای افرا کیک هم نگرفتیم و فقط رستوران رفتیم

با این حال افرا حدودا ۳۰۰ تومن از من و باباش کادو گرفت و اریای طفلی هیچ .

موندم خوب برای یه  بچه  یک ساله  چی بگیرم ...باشه  برای سال بعدش که  چیزی بفهمه .

دیگه  اینکه تو این مدت یه  وبلاگ دیگه  هم درست کردم به  اسم خارانو . دعا کنین بتونم مرتب توش بنویسم .

فعلا بای

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت16:33توسط محبوبه | |

لطفا زمان رو نگه  دارین داره  بی رحمانه  با سرعت میره

 دخترم داره بزرگ میشه یا من دارم خیلی زود پیر میشم؟

اون تازه  امروز ۳۱ ماهه شد یعنی یک ماه  بیشتر از دو سال و نیمگی ....خیلی کمه  ...هنوز صورت قشنگ و صورتی رنگش رو تو دستگاه یادمه  با اون موهای قهوه  ای و چشمهای بی اندازه  گیراش که  تا الان همینطوره .... عاشقشم اما احساس می کنم داره ازم دور میشه دوست دارم چوبی اهنی شده  دست و پای خودمو لای چرخ دنده زمان بذارم تا حرکت نکنه

پنج شنبه ظهر رفتم دنبال مهدی راه اهن

چهارراه  شهدا کار داشتم  و گفتم  همین بهانه ای بشه  برای استقبال از مهدی

و دیشب برگشت به  تهران  بازم من و افرا رفتیم بدرقه اش اول حرم بعد ترمینال چون هیچ بلیطی گیرش نیامده  بود و وقتی برامون ماشین

گرفت که  برگردیم افرا گریه ای کرد که  نگو مثل ادم بزرگها هق هق می کرد حاضر نشد باباش رو ببوسه و باهاش خداحافظی کنه تمام راه  شیون می کرد اخر سر مجبور شدم بگم اگه اینطوری گریه کنی بابا ناراحت میشه غصه می خوره دیگه  دم گرفت که  با با غصه می خوره با با غصه می خوره  صرفا برا ی اینکه  حواسش رو پرت کنم گفتم برای چی غصه  می خوره ؟ گفت برای اینکه  ما تیران (تهران  )نیستیم...!!!

بعدش هم تا چشمش به  ساختمان محل زندگی مون خورد گریه اش شدیدتر شد و گفت نه  بریم خونمون تیران اینجا نه اینجا نریم .....

دلم از دیشب تا حالا کباب همین حرفه دارم خل میشم نمی دونم چه  کاری درسته  و چه  کاری غلط دلم می خواد کارمو ول کنم و برم تهران بعد با خودم می گم هوای الوده رو چکنم دست تنها با دو تا بچه  چکار کنم اون افرا که  فهمیده  شده  و بیشتر از اینکه  بهانه باباش رو بگیره بهانه خالش رو می گیره...خدایا خودت راه  درست رو پیش پام بذار

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت15:44توسط محبوبه | |

منو که  اوردن بالا تو عالم هپروت و بیهوشی شنیدم موبایلم زنگ خورد مریم عروس همسایه قبلی مون تو تهران  بود داشت حالمو می پرسید می گفت نگرانم شده  خبر نداشت زایمان کردم و وقتی شنید خیلی خوشحال شد من ارتباط عجیبی با مریم و جاری اش تینا دارم تله پاتی قوی بین ما در میانه ..بگذریم

تو اتاق مهدی و عذرا واهر شوهرم بودن که  از اول صبح اومده  بودن مریض ساکتی بودم علی رغم درد وحشتناکی که  تو بدنم می پیچید ظاهر ارومی داشتم  مهدی نگران نگاهم می کرد و هر از چند گاهی میامد و حالمو می پرسید میدونست دردمو پنهوون می کنم

بیقرار دیدن افرا بودم نگران که  دیشب بدون من چطوری خوابیده  ....چیزی خورده  ؟ پوشکشو به  موقع عوض کردن اخه  بچه ام حساسیت داره یه دفعه  در باز شد و افرا با یه  پیراهن نخی صورتی بغل خاله  اذرش اومدن تو اتاق . سعی کردم  علی رغم بی حالی خودمو با ذوق و شوق نشون بدم  ولی افرا تا رنگ روی منو دید بغض کرد بغلش کردم اومد کنارم دراز کشید و هی متعجب منو نگاه  می کرد و لب می چید

افرا از هر چی پانسمان و چسب و نشانه های مریضی وحشت داره  وهمه  اینها رو به  علاوه  یه  پای شکسته  در من می دید طفلی بچم سعی می کرد با زبون  بچگانه  و کلمات محدودش منو دلداری بده  بس که  این بچه  مهربونه  اومد از تخت پایین و یه  شیرینی که  بهش داده  بودند رو به  من داد بخورم منم با اینکه  ممنوع  بود برام خوردم  تا دلش نشکنه  می خواست مطمئن بشه  با اینکارش من خوشحال میشم و از نظر اون خوشحالی من یعنی اینکه  خوبم

الان هم که  فقط دو سال و نیمشه هر وقت منو ناراحت می بینه  میگه  مامان بخند بخند.... وتا نخندم  منو ول نمی کنه  چند شب پیش به  دنبال یه  دلتنگی طولانی داشتم  گریه  می کردم اهسته  و بیصدا افرا نشست روی پام اینقدر منو بوسید و گفت مامان دوستت دارم که  دیگه  از رو رفتم گفت غم دنیا رو بی خیال با این دختر شیرین

خلاصه  کم کم بقیه  اومدن و رفتند و من هم که  تا ۲۴ ساعت اجازه  خوردن و اشامیدن نداشتم  شب نشده  چند تا چایی و یه  پلو مرغ درست حسابی و کمپوت اناناس میل کردم .... اره  بابا این دکترا که  چیزی حالیشون نیست اریا گرسنه اش بود و منم دو روز بود چیزی نخورده  بودم  تجربه  به  من میگفت بخور تا شیر داشته  باشی به  بچت بدی و اون از گشنگی زردی  نگیره ....یه  مادر خودش بهترین دکتر ه(البته  نه  همه  جا)

 

فرداش با پای شکسته  مرخص شدم  و ای وای که  سزارین دوم چه  دردی داره چه  دردی داره  خدا نصیب گرگ بیابون نکنه  این دردو...

خونه  مامانم طبقه  چهارم بود خونه  مادر شوهرم طبقه دوم با پله های تیز و اهنی خونه  خواهرم داشتند اثاث کشی می کردن خونه  خواهر شوهر بزرگم  دور بود و من ترجیح دادم با شکم پاره و یه  پای شکسته همون چهار طبقه رو برم بالا

صندلی اوردن که  بشین روی این ببریمت بالا گفتم نوکر پدرتونم می خواین دنده  ها و لگنم هم بشکنه  ؟ بی خیال بابا اروم اروم رفتم  بالا و جلوس اجلاس روی تخت و از این پس این افرا بود و ارایا که  که  دیداری دلنشین داشتن

افرا پر از حسهای متناقض بود تعجب حسادت دلتنگی مامانش دیگه  مال اون نیست مامانش؟ نمی دونین چی می گم  اخه  اگه  کسی رابطه ما دو تا رو قبل از از تولد اریا می دید متوجه  یمشد چی می گم با این حال از بس دوسش داشت تا دو هفته  هیچی بروز نداد که  حسادت می کنه  فقط کماکان کنر اریا که  شیر می خورد می نشست تا نوبتش بشه....ههههه مگه  الکیه  که  به  این زودی میدون رو خالی کنه  و صد البته  که  شیر خوردن افرا باعث جریان بهتر شیر و پر شیرتر شدنم میشد

 

کاش این وب رو همون روزها اپ می کردم نه  حالا که  ۹ ماه  گذشته  افرا رو بهتر تصویر می کردم

روز هفت اریا تب ۳۹.۵ درجه  کرد و با احتمال مننژیت رفت سه  روز تو بیمارستان ۱۷ شهریور که  یه  قصاب خونه  درست حسابی بود چقدر اریا رو سوزن سوزن کردن خدا می دونه  هنوز رد اون انژوکتهای بزرگ رو دستاش و داخل ارنجش هست خدا ذلیل کنه  مسوول خونگیری رو که  بچم از شدت درد بیهوش شد چقدر گریه کردم بماند دو ساعت تمام شیون کردم  چشمام دیگه  باز نمی شد اریا را بغل کرد م تا دوساعت تو بغلم خوابید مهدی تهران بود و من چقدر نیاز به  بودنش می کردم بیچاره  دوشنبه  رفت تهران پنجشنبه  برگشت و شبش باز رفت تهران فقط امد تا بچه  رو ترخیص کنه

سه  روز رو هم اینطوری از افرا دور بودم  افرا اضطراب گرفته  بود و این رو می شد از رفتارش فهمید خونه  خواهر رفتم و حموم دهم رو یازدهم رفتم خودم بچه ها رو شستم و اومدم  بیرون .... دلم گرفت یادم میامد بچه  که  بودیم حموم عمومی می بردنمون زائو که  که  میاوردن یه  جشن کامل به  پا بود تمام زنهایی که  تو حمام بودن مهمان خانواده  شوهر زائو بستنی یا نوشابه  می خوردن زائو رو یه  مشت و مالچی قدر ماساژ میداد و دو نفر اون رو میشستن و یه  ادم پیر تجربه  دار هم بچه  رو میشست و همون جا لباس تنشون می کردن و با سلام و صلوات میاوردنشون بیرون .....این رو هم گفتم ولی همه  خندیدند و گفتن ما مطمئن بودیم تو از پس همه  کارات بر میای حتی با شکم پاره  و پای شکسته  و پس سه  روز طاقت فرسا تو بیمارستان بودن و سر پا ایستادن.... !!!!

 

از اون روز تا ۲۴ روزگی اریا که  باز هم تنهایی بردم ختنه اش کردم  گذشت و بعد اریا رو بردم خونه  مادر شوهرم که  افرا تو این وضعیت نبینتش و سه  رو زهم اینطوری ازش جدا شدم .

راس یک ماهگی اریا هم بلیط هواپیما گرفتیم و با اذر و افرا و اریا اومدیم تهران

دو هفته  اذر که خدا خیرش بده  بود و رفت و ماجراهای من هم از اونجا شروع شد....

شرح این هجران و این خون جگر باشد برا ی فرصتی دیگر

+نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت11:6توسط محبوبه | |

این منم مامان تنبله

دارم میمیرم از خجالت عزیزم

امروز سی بهمن ۸۹ و من بعد اینهمه مدت دارم وبلاگت رو اپ می کنم

تو ۲۶ ماهه شدی داداش اریات هم تازه هفت ماهش تموم شده

همیشه همینطوره  به  همین خاطره که از نوشتن تو وبلاگ خیلی خوشم نمیاد چون همیشه یاد م میره  حرفامو

بذار به  همون اردیبهشت برگردیم و بگم چه  کراها کردیم و چه  اتفاقا افتاده 

 

جونم برات بگه  هفته  سوم اردیبهشت درد داشتم  دردهای زود رس که  همه اش ناشی از استرس و فشار کارهای خونه و کارم بود بغل کردنای تو هم مزید علت شده  بود هی میرفتم دکتر حنطوش زاده  که  روبروی دفتر کارمون بود و اون هی می گفت استراحت کن یا بستری شو هفته اخری نبود و دستیارش گفت باشرایطی که  داری باید بستری بشی هر چی هم می گفتم عزیزم یه  بچه  ۱۹ ماهه دارم چطور بستری بشم گوش به حرفم نمی داد رفتم دکتر صفار زاده  نازنین بلافاصله  یه  سونو گرفت و گفت وای وای اینکه یم خواد به  دنیا بیاد ؟ اینطوری زنده  نمی مونه و منو تا ۲۵ تیر ماه  که  ۳۸ هفته  داداشی ات تموم می شد مرخصی داد منم ۲۰ روز تحت نظر مامان بابات که  خدا خیرش بده  استراحت کردم  و رفتم  دوباره  که  گفت صد افرین که  این استراحت خوبت باعث شده  بچه  بچرخه و از موقعیت خطر دور بشه منم خوشحال گفتم می خوام برم مشهد بزایم....(کلمه  زشتیه ؟) اونم گفت به  شرط اینکه با ماشین یا قطار دراز کش بری و استراحت کنی و منم قبول کردم  و ۲۰ خرداد رسیدیم مشهد بماند که  چند تا دکتر رفتیم و همه  می گفتن زودت از هفته ۳۹ زایمانت نمی دیم و من که  یم دونستم با وجود دیابت بارداری ام خطرناکه  رفتم پیش ابولقاسم سنایی اول خیابان سروش وکیل اباد ....

خدا خیرش بده  این یکی حرف منو فهمید و هیمنو گفت و گفت شاید زودتر هم زایمانت بدم

رفت و رفت تا نه  خرداد که  رفتیم حصار گلستان شما عزیز رو ببریم هوایی بخوری برگشتنی پام پیچید و انتهای انگشت کوچک شست پام شکست و بماند که  خاله ات به  زور منو برد شکسته  بند و اونم تا دلش خواست پامو کشید و مالش داد و شکسته  های استخوان رو بیشتر از هم جدا کرد و صد البت که  عرق مرگ به  تن من نشوند همه  این دردها رو تحمل کردم شاید نیازی به  عکس انداختن از پام نشه انا نشد و همون شبانه  رفتیم بیمارستان فارابی و پانسمان موقت و فرداش هم گچ تا زانو .....

و اینطوری ما با پا شکسته و گچ گرفته  رفتیم اتاق عمل بیمارستان مهر تو کوهسنگی

شب گذشته اش تو بالکن بزرگ و وسیع خونه  مامان بزرگت خوابیدیم و تو اخرین شیرت رو خوردی و ساعت سه  صبح پاشدیم و نماز خوندیم و رفتیم حرم خیلی حس بدی داشتم  وقتی برای تو داشتم  میرفتم اتاق عمل خوشحال بودم که  زودتر روی ماه  تو رو می بینم اما اینبار نگران تو بودم  نگران اینکه  غذاتو خوب میدن ؟ بدون من می تونی بخوابی ؟ کسی اعتنا یی به  کم حوصلگی هات می کنه  ؟ نکنه  گریه کنی و کسی تحویلت نگیره

و بعدش اگه  من مردم  چی ؟ به  مهدی می گفتم تو رو خدا مواظب دخترم باش اگه من نموندم استرسی داشتم  در حد ترکیدن

زیارت کمی ارومم کرد از حرم تا شهداپیاده  اومدیم با پای شکسته  و شکم گنده  و از اونجا صاف رفتیم بیمارستان عمه  عذرات هم اومده  بود با ساک وسایل و جدا شدنم از بابات چقدر سخت بود و راس ساعت ۸ صبح ۲۲ تیر ماه  که  سه  شنبه روزی بود تو اتاق عمل داشتم  بیهوش میدم  و یادمه  دستم رو به  جیب روپوش دکتر بیهوشی قلاب کرده  بودم که  نه تورو خدا بیهوشم نکن و رفته  بودم

 

و ساعت ۱۱ بهوش اومدم  تا چشام رو باز کردم گفتم بچه ام سالمه  گفتن اره  گفتم  دکترم کو گفتن چکارش داری گفتم  می خوام  ازش تشکر کنم دکتر اومد و ازش تشکر کردم   اریا رو همونجا اوردن تا بهش شیر بدم قندش بهر بالا فقط یه پیشون سیاه  پرمو دیدم مه  وسط پیشونی اش یه  فرق ستاره  ای شکل باز شده  بود و یه ماهگرفتگی ستاره ای شکل هم روی پاش بود بهش گفتم  سلام  سرم قربونت برم و اونم راحت شیر خورد و رفت منم اورن بالا تو اتاق خصوصی که  بابات به  شرط داشتن اون منو بستری کرده  بودو همه  رو دیدم

چقدر خشوبخت بودم که  اینبار همه خانوادم بالا سرم بودن  خیلی حس خوبی بود عکس همون حسی که  سر تو داشتم  اخی دختر غریبم تو غریبی تموم به  دنیا اومدی عزیزم

 

 

برم کمی کار کنم تا به  زودی باز بیام بقیه اش رو بنویسم

+نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت11:43توسط محبوبه | |

سلام  عسلم خوبي ؟

به  خدا شرمنده ام هيشكي مامان به  اين تنبلي نديده

 

در عوض تو دنياي شيريني و سر زندگي هستي

 

خاله اذرت خيلي اتفاقي هفته گذشته  با يكي از دوستانش اومد تهران چهارشنبه  ۸ ارديبهشت اينجا بود و هفته  بعد يعني پريشب رفت و ديروز كه  ۱۵ باشه  مشهد بود

همه اش هم به  خاطر اومده  بود خيلي دوستت داره  . تو هم همينطور

شبي كه  رفت با اينكه  از صبح نخوابيده  بودي هي مي رفتي تو هال و گريه مي كردي

دلت تنگ شده  بود و بهانه اش رو ميگرفتي

تو اون هفته  هم تا مي رفت بيرون دلتنگ ميشدي و تا ميامد هخونه  براش مي رقصيدي از خوشحالي

ما رو بوس نمي كردي و لي چپ و راست اون رو بوسهاي صدادار ميكردي

ما هم از حرص دلمون دو شب اخر رو گذاشتيم پيش خاله ات بخوابي و تو هم تا صبح جيك نزدي

 

الهي بميرم مامان كه  حوصله  ندارم مثل خاله ات با تو بازي كنم

 

 

 

 

 

و اما كارهاي شيرينت توپ رو مياري و ميگي برام يه توپ  دارم  قلقليه  رو بخون بعد با تمام انرژي ات مي رقصي و ورجه  ورجه  مي كني

حرف ميزني به  زبون خودت  هنوز دايه  لغاتت خيلي گسترده  نيست و اينم  تو بچه هاي خانواده  پدري ات هم ديده مي شه لذا نگران نيستم 

اب بابايي ماماني  توپ بيده بيگير بعضي از كلماتته  چيزي هم كه  بهت ميديم مي گي مه و اونو اينقدر ميكشي كه  بگي مرسي بوس راه  دور رو هم خيلي خوب ياد گرفتي

چند روز پيش رفتيم خونه  دوست خاله يه  بچه داشت سه  ماه  از تو كوچكتر خوشگل ولي اخمو

اينقدر ورجه  ورجه  كردي و رقصيدي كه  نگو ولي يه  چيزي حسادت تو رو هم ديديم البته واقعا نه  به  اندازه بچه هاي همسن و سال خودت ولي نسبت به  دختر بچه ها حساس تري

ولي به  پسر عمه ات اصلا حسادت نمي كني ولي اون نسبت به  تو حسادت مي كنه 

كلا نسبت به وسايلات احساس مالكيت كمي داري

عزيز دلم تو امروز و فردا اخرين روزهاي ۱۹ ماهگي ات رو مي گذروني و حسابي قد كشيدي

قيافه ات داره عوض ميشه كمي از خوشگلي ات كمتر شده  ولي خيلي كارهاي با نمك مي كني

اينو من نمي گم  همه  مي گن

 

 

 

 

راستي ۲۰ اسفند معلوم شد تو راهي مون چيه  بعد از عيد هم ۱۰۰ درصد تاييد شد

 

تو صاحب يه  داداش شدي و احتمال زياد اسمش بشه اريا

قشنگه  ؟

مي دونم دوسش خواهي داشت و اونم به  داشتن خواهري مثل تو افتخار مي كنه 

 هر دوتون رو دوست دارم و از خدا مي خوام  مواظبتون باشه

چند تا عكس هم ميذارم  كه  اذر ماه  موقع عاشورا تاسوعا رفته  بوديم مشهد گرفتم  متاسفانه  عكسهاي عيد رو فراموش كردم بريزم رو فلش و بيارم  انشالله  اون به  زودي ميارم

در ضمن ممكنه  من از اول تير سر كار نرم  و برم مشهد تا اماده  استقبال از اريا بشيم

فعلا خداحافظ عزيز دلم  يه عالمه  بوس براي اون چشماي قشنگت

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت10:36توسط محبوبه | |

اينم خاطراتي كه  تو اين دو سه  ماه  برات جاي ديگه  نوشته بودم 

فكر همه  چي دستت اومد و مامان رو به  خاطر اپ نكردنش خداقل مي بخشي حالا بخشش هاي ديگه  بماند

۲۳ اذر ۸۸

دخترم دوست دارم عزيزمي
نمي دونم چرا اينقدر ولي براي هر نفست مي ميرم و زنده ميشم
فكر مي كنم قلبم جواب نمي ده ديگه و طاقت اينهمه عشق به تو رو نداره
خدا تو رو برام حفظ كنه كه هر روز شيرينتر مي شي

به تازگي 14 ماهت تمام شد و تو اين كلمات رو مي گي
دلام .....سلام
جي جي .......مي مي
مه مه يا به به .....غذا
اده ....بده
جيز......داغ
اه اه .......پي پي
تا تا ....تاب تاب
چ..چ.........چشم چشم دو ابرو
ماما.......مامان
بابا......بابا


و كلمات ديگه كه حضور ذهن ندارم و كلي كلمات بي معني كه با لحن خاص و دست تكون دادن مي گي و حرف مي زني
وقتي شعر چش چش دو ابرو رو مي خوني به چشم و ابروي خودت يا من اشاره مي كني
وقتي تاب مي خواي با اهنگ تاب تاب مي گي
خيلي قشنگ مي رقصي و به دستات حركت مي دي خودتو مي جنبوني و پاهات رو جابجا مي كني
خيلي قشنگ مي بوسي البته وقيت بخواي و اگه نخواي فقط با انگشتت از رو لبتا تا رو ي گونه ما استمپ ميزني و مثلا بوس راه دور مي دي
با تلفن حرف مي زني و مي گيه چيه ؟ تازگي چيزايي كه رو در و ديوار خونه است و از دسترس دورن رو اشاره مي كني و مي گي چي؟يعني چيه ؟
عشقي مي كني براي شلغم و هويج و خيار
عاشق ترشي هستي از انواع لواشك و سركه و نارنج بگير تا ترشي سير ها ي سه ساله
وقتي سر حالي اينقدر تو خونه مي دويي و اواز مي خوني كه خندم ميگيره
ببخشيد وقتي دستشويي ميرم مياي روي سكوي جلوي در ميشيني و منتظر مي موني كه بيام بيرون اگه كمي طول بكشه اروم به در تقه مي زني وگرنه با مشت و لگد به جون در ميافتي و ماما ماما مي كني و ابروم رو تو كل مجتمع مي بري



ماماني دوستت دارم و دارم برات يه خواهر يا برادر ديگه ميارم

بابات كه خيلي خوشحاله منم كه نگران توام كه به تو ظلم نشه عزيز دلم

 

اول بهمن ۸۸

دارم ميبينمت كه جلوي چشمم قد ميكشي و بلند تر ميشي موهات فر مي خورن و چشات براقتر از هميشه نگام مي كنن مهربوني خيلي وقتي خوابم مياد خصوصا الان كه بي حالترم مياي صورتت رو روي صورت من مي ذاري و با لحن اروم و ملايمي با زبون بچگونه ات حالمومي پرسي اگه چشام رو باز نكنم اينقدر بوسم مي كني كه چشامو باز كنم و بگم خوبم مامان جون
عزيزم خيلي دوستت دارم تمام عمرمي
هنوز نمي دونم با اينهمه عشقي كه به تو دارم چطوري مي تونم جايي اندازه تو براي كوچولوي ديگه اي كه تو راه دارم باز كنم
همه ترسم اينه كه تو عشق اولم جايي براي دومي نذاري
مي ترسم از اينكه يكي ديگه رو نتوني تحمل كني يكي كه مجبوري مامان و باباتو باهاش تقصيم كني
ولي مي دونم تو مهربوني عاقلي بزرگي اين رو تو وجناتت مي خونم
خيلي خانومي خيلي متيني نگو زوده براي اين حرفا مي شناسمت انگار سالهاست با اخلاقت اشنا هستم ميدونم مهر و محبتي كه من و بابات پاي تو ريختيم ميوه اش بدخلقي و حسادت نيست
يه خبر خوب اينكه سونوگرافي كه امروز رفتم گفت احتمالا تو دلي دخمله
همونجا براي تو خيلي خوشحال شدم كه يه همزبون و همبازي گيرت مياد
خدا خيلي مهربونه و هوات رو داره
دخترم مي خوام بدوني تا دنيا دنيا است دوستت دارم مي پرستمت و براي ابراز اين عشق حرف كم ميارم
يه موقع با خودت فكر نكني نو كه به بازار بياد تو فراموش ميشي تو به عنوان عشق اولم تو قلبم مي موني



مي خواستم كمي از كارهاي جديدت بگم اخيرا هر چي مي خواي بهم نشون ميدي دستمو مي كشي يا اون رو تو دستم ميذاري كه يعني بدش به من
از اسباب بازي هايي كه خوشت مياد هم مياي ميدي به من و پش سر هم مي گي بيگير كه اون بازي كه دوست داري باهاش انجام بدم و تو بخندي

خوشگلتر شدي دلبر تر شدي و نازهايي مياي كه ديگه دل و ايمون نمي ذاري
بازم مي گم دوستت دارم مواظب خودت باش لطفا

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت10:57توسط محبوبه | |

زهرا جون سلام 

مگه  ميشه  تو رو يادمون بره

خيلي دلم براي اون قيافه معصومت و براي دختر خوشگلت تنگ شده كاش واقعا حسم رو بدوني و يه  رد و نشوني از خودت بذاري

پيغام  تو امروز ۵ شنبه ديدم نمي دونم تو كي پيام دادي ولي همين امروز هم براي شقايق گذاشتم  تا بخونش

نميشه  ادرس وبلاگ مطهره رو بدي ؟ دلم براش يه ذره شده

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت10:48توسط محبوبه | |

بله  ديدين كه نيامد

اشكال نداره  فعلا مي نويسم تا اولين فرصت بلاگم رو عوض كنم

لينكشو ميذارم زحمت باز كردنش با شما

 

src="http://www.img98.com/images/iw8cegpllroodqrbi8_thumb.jpg" border="0" alt="iw8cegpllroodqrbi8.jpg" />

 

 

 

 

 src="http://www.img98.com/images/dto2vm03pvx5vgwgvn1s_thumb.jpg" border="0"

alt="dto2vm03pvx5vgwgvn1s.jpg" />

 

src="http://www.img98.com/images/ou13fciylrh6szuwjnl2_thumb.jpg" border="0" alt="ou13fciylrh6szuwjnl2.jpg" />

 

http://www.img98.com/viewer.php?file=y5mi0fwwgks8pkb548dk.jpg"> src="http://www.img98.com/images/y5mi0fwwgks8pkb548dk_thumb.jpg" border="0" alt="y5mi0fwwgks8pkb548dk.jpg" />

 

اينم تقويم افرا

http://www.img98.com/viewer.php?file=45vtsg2sixqmglb09zev.jpg"> src="http://www.img98.com/images/45vtsg2sixqmglb09zev_thumb.jpg" border="0" alt="45vtsg2sixqmglb09zev.jpg" />

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت10:38توسط محبوبه | |

اينم چند تا عكس كه مرداد تو اتليه تو مشهد گرفتي

خيلي ناز افتادي

خوشگلم

 

اينكه  همينجا ضربدر قرمز داره  بذار ببينم همينو مي فرسته  تا بقيهاش رو بذارم وگرنه  ادرسشو ميدم 

 http://www.img98.com/viewer.php?file=nhpth0g7xniihyf1tpbo.jpg"> src="http://www.img98.com/images/nhpth0g7xniihyf1tpbo_thumb.jpg" border="0" alt="nhpth0g7xniihyf1tpbo.jpg" />

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت10:23توسط محبوبه | |

سلام  كوچولوي خوشگلم

خيلي شرمنده ام كه  سه  ماه  و ۲۲ روزه وبلاگت رو اپ نكردم

تو امروز يك سال و سه ماه و ۲۲ روزته و ماشالله  براي خودت خانومي شدي

داري از حالت كوچولويي در مياي و خدا ميدونه  چقدر شيرينتر شدي

هنوزم كه  هنوزه  هر بار با بابات تو رو نگاه  مي كنيم مي گيم خدايا شكرت

نمي دونم چي بنويسم ديشب متوجه  نيش زدن ۵ دندونت شدم  نيش بالا سمت چپ هفته گذشته هم دندون سمت راست پايين نيش زد

دندون در اوردنت از هيچ الگويي پيروي نميكنه  اول دندون سمت چپ پايين در امد بعد بالايي سمت چپ بعد بالايي سمت راست بعد پاييني سمت چپ حالا هم نيش سمت چپ بالا

كلا دندونهاي سمت چپ و بالا زودتر در ميان و رشدشون هم خيلي بهتره

دكتر هم  برديم همه متفق القولن كه  چيزي ينست و الگوي دندون در اوردن تو همينطوريه ....

از كارات هم هر چي بگم كم گفتم

اول از همه اينكه  تا صدايي كه  عجيبه و تا حالا نشنيدي مثل دزد گير ماشين رو مي شنوي دستات رو به  دو طرف مي چرخوني و با يه  لحن كشدار مي پرسي...شييييشي بود؟ يا اگه  ظرفي بيافته زمين دوباره با همون لحن مي گي هههييهههيييي ششيششي شد ؟

به تمام اشيا هم  نگاه  مي كني و مي گي شيييه؟ و اين سوال رو ده  بار مي پرسي

عاشق چش چش دو ابرو كشيدن و خوندنشوني ولي فقط خط خطي مي كني و بعد خودگار يا ماژيك رو مي دي به من كه  تو نقاشي بكش منم همه  نقاشي ها رو ميكشم و اسماش رو مي نويسم كنارش

يه  تابلو نقاشي تو خونه  داريم كه  تصوير دو تاشير نر و ماده  است كه  دارن از بركه  اب مي خورن اونو مي گفتي شيز اما ديشب كه  تي وي داشت يه  مستند از افريقا نشون ميداد تا شير رو ديدي نشونش دادي و گفتي شيير !!!! و دوباره  به  تابلو هم  اشاره كردي يعني اين همون شير تو تابلوئه

قبلش هم هر وقت مي پرسيديم اقا شيره كو تابلو رو نشون ميدادي

يه  كتاب مصور هم برات گرفتم  از اونهايي كه  عكس حيووناش بدون رنگه  و وقتي صفحه  زيريش رو يم كشي بيرون رنگ اميزي مي شه و حيوونهاي مختلف رو نشون ميده  اسم  هر حيووني رو ميارم به  درستي بهش اشاره  مي كني

 

يكي ديگه  از چيزايي كه  عاشقشي موسيقيه منم برات چند تا نوار كاست از كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان گرفتم  كه كلي اهنگاي قديمي و خاطره انگيز داره از جمله عروسك نازم و شيپوري دارم خيلي قشنگه  و... كه  تا ميذارم چنان قري مي دي و ميرقصي و دست مي زني و دستات رو قشنگ حالت ميدي كه  بيهوش ميشم

ديروز هم  يكي از دوستتاي گل ني ني سايتي ام  برات مجموعه  كامل بي بي انيشتن رو كه  رايت كرده  بود فرستاد ديشب گذاشتم  اموزش اعدادش بود يك تا پنج اينقده  خوشت اومد كه حاضر نبودي از جات بلند بشي و همينطوري جلوي تي وي ميخ شده  بودي و هي بازم  قر مي دادي و با اهنگاش ميرقصيدي

اين كلمت رو هم  يك ماه و نيم پيش مي تونستي بگي كه  الان بعضي هاش رو يادت رفته و يه  سري كلمه جديد ديگه  مي گي  


دلام .....سلام
جي جي .......مي مي
مه مه يا به به .....غذا
اده ....بده
جيز......داغ
اه اه .......پي پي
تا تا ....تاب تاب
چ..چ.........چشم چشم دو ابرو
ماما.......مامان
بابا......بابا

 

الان  هم  اسباب بازي هات رو مياري و ميدي دستم  ميگي بيگي يعني بگير وقتي هم مي خوايش مي گي بيده

عاشق انار و ليمو شيرين و پرتقالي و همچنين ترشي سركه  !!!!!!!!!!!!

ديگه  چي بگم  ؟ خوب وقتي ادم  اينقدر دير به  دير اپ مي كنه  همين ميشه

چند تا خاطره رو كه  تو اين  مدت برات نوشتم هم  ميارم

 

يه  چيز ديگه  !!!!!!!!!!!

روم نمي شه بگم  ولي دير يا زود متوجه  يه  تغييراتي ميشي بايد اماده بشي عزيزم

خيلي دوستت دارم

دارم سعي مي كنم  چند تا عكس بذارم ببينم باز مي كنه 

اگه  نشد كلا از بلاگفا ميرم پرشن بلاگ

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت10:15توسط محبوبه | |

شنهاد یکی از دوستان  از یه  سایت دیگه (سایت قبلی ) عکس میذارم  ببینم  باز می کنه 

 

http://picasion.com/" title="create animated gif">http://picasion.com/pic13/f5a39c1dd27941417bfbecc0f29311d2.gif" width="300" height="225" border="0" alt="create animated gif" />
Create'>http://picasion.com/">Create animated gif

هر دو لینک رو هم  میذارم  ببینم  کدوم  بهتره

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت10:44توسط محبوبه | |

اینم  چند تا عکس دیگه  از ده  ماهگی افرا قبل از اینکه  به  مشهد برم  فکر کنم  اوایل شهریور بود اینها تو اشپزخانه  محصورشده  بود هنوز نمی تونست از پشتی بالا بره  یا یاد نگرفته  بود بندازش زمین و از روش رد بشه src="http://img98.com/images/b68t8tre6ivw6g3hkdcl_thumb.jpg" border="0" alt="b68t8tre6ivw6g3hkdcl.jpg" />

src="http://img98.com/images/symoh2zzohkbfd5gwm2_thumb.jpg" border="0" alt="symoh2zzohkbfd5gwm2.jpg" />

src="http://img98.com/images/sxlwz4seocmktx58d1cg_thumb.jpg" border="0" alt="sxlwz4seocmktx58d1cg.jpg" />

اینم  در حال نود الیت خوردن

http://img98.com/viewer.php?file=nspqwd6zk1zp3vt1052.jpg"> src="http://img98.com/images/nspqwd6zk1zp3vt1052_thumb.jpg" border="0" alt="nspqwd6zk1zp3vt1052.jpg" />

 

خوابش میاد

http://img98.com/viewer.php?file=j97g6fnvj49uuxb6shgy.jpg"> src="http://img98.com/images/j97g6fnvj49uuxb6shgy_thumb.jpg" border="0" alt="j97g6fnvj49uuxb6shgy.jpg" />

با اسباب بازی هاش سرگرمه

 

http://img98.com/viewer.php?file=09qkr6017pfjq6ewozxj.jpg"> src="http://img98.com/images/09qkr6017pfjq6ewozxj_thumb.jpg" border="0" alt="09qkr6017pfjq6ewozxj.jpg" />

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت11:46توسط محبوبه | |

اینم  چند تا عکس جدید از افرا جون

روز ۱۸ مهر یعنی شنبه  رفتیم  رستوران  دیدنیها که  این  روز رو سه  نفری جشن بگیریم

افرا خانوم  که  رستوران  رو به  هم  ریخت کلی هم  گارسونها و کارگرها رو عاشق خودش کرد یه  بادکنک هم  کادو گرفت که  میزد به  این  سوسولها و تیتیش مامانی های که  برای نومزدنگشون اونجا اومده  بودن

هر چی طفلی ها با جدیت داشتن برای هم  دروغ می گفتن  تا افرا رو میدیدن ژستشون یادشون می رفت و می زدن  زیر خنده اینجا هم  به  زور تو صندلی غذا نشست و مجبور شدم  چند بار بردارمش اما شکمش که  کمی سیر شد دیگه  نمی خواست در بیاد

 

http://img98.com/"> src="http://img98.com/images/vrm5su29m4c99x155s8.jpg" border="0" alt="img98.com Image Upload Center" />

 

http://img98.com/"> src="http://img98.com/images/20vpfk7du4gtvsy0iwc0.jpg" border="0" alt="img98.com Image Upload Center" />

 

ابنم  شب قبل از تولدشه  تو تابش نشسته  با لوکاسhttp://img98.com/"> src="http://img98.com/images/csgemw5tv2k2owpz6nv.jpg" border="0" alt="img98.com Image Upload Center" />

اینجا هم  با مامانش داره  حال می کنه

  http://img98.com/"> src="http://img98.com/images/9rfj0fcyxqy9k66kepfg.jpg" border="0" alt="img98.com Image Upload Center" />

 

اینم  اولین گامهای استوار دخترم  تو ده  و نیم  ماهگی شه

 

http://img98.com/"> src="http://img98.com/images/2rqk4zfxl8otnyw9hrn.jpg" border="0" alt="img98.com Image Upload Center" />

چند تا عکس قشنگ دیگه  هم  هست که  باید از یه  سیستم  دیگه  وارد بشم  براتو ن بذارم

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت11:22توسط محبوبه | |

سلام  عشق شيرينم  نفس گلم  قربون چشاي ريز و دهن  هميشه  بازت بشم قربون دلبريهاي تمام  نشدني ات فداي اون دستاي بلوري و سفيدت
چرا اينقدر دوستت دارم  ؟چرا بيشتر از هر چيزي كه  تا حالا تو عمرم  داشتم  دوستت دارم ؟
چرا بيشتر از هر چيزي نسبت بهت احساس مالكيت مي كنم  ؟ چرا تو براي من هميشه  تازه اي و هيچ وقت كهنه  نمي شي ؟ چرا حوصله ام  از دستت سر نميره ؟ چرا وقتي مي خواي غذا بخوري مي بينم  يكي دو ساعته  قاشق به  دست منتظرم  دهنتو باز كني و من با انواع  پيام  بازرگاني بهت غذا بدم  خسته  نمي شم ؟
چرا اگه  از خستگي بيهوش بشم  تا تو نخوابي نمي تونم  بخوابم ؟چرا دوست دارم  عشقم  رو به تك تك سلولهاي بدنت ثابت كنم  ؟ چرا هر چي تو رو در اغوش مي گيرم تشنه  تر مي شم ؟ چرا هر چي زير گلوت رو بو مي كنم  تازه  تر ميشم ؟ چرا هر بار نگات مي كنم  هر چي انرژي منفيه از بدنم  ميره بيرون ؟
چرا اينقدر دوستت دارم ؟ چرا هر بار كه  كنارم  وول مي خوري و مثل گربه  خودتو به من مي چسبوني اينقدر خدا رو شكر مي كنم  كه  تو هستي ؟
چرا الان  يادم  نمياد  پارسال چطوري بدون تو مي خنديدم  و شاد بودم  ووقتم  رو با چي پر مي كردم ؟
مگه  چقدر گذشته ؟362 روز ؟ از روزي كه  چشمم به  چشمت افتاد ؟ اينكه  زياد نيست ... انگار همين ديروز بود تو به  خاطر زودتر به  دنيا اومدنت و خشك شدن اب دورت تو دستگاه  بودي و من بودم  كه  قدم  رنجه  كردم  و اومدم ديدنت ....
يادته  ؟ تو اون دستگاهي بودي كه  كنار پنجره بود و افتاب افتاده  بود روي سرت و موهات روشنتر از
معمول بود  و كنار اون همه  مو مشكي سرت قهوه اي ميزد و من متعجب كه  بالاخره  تمام  شد ؟ اينه  بچه  تو محبوبه ؟
چرا شبيه  تو نيست ؟ و پرسيدم  اين بچه  منه ؟ گفتن اره  ...اخه  هيچ احساسي نداشتم  چرا ؟ دريچه  رو كه  باز كردم  و تو رو لاي يه  پارچه  تو بغلم گرفتم  يهويي از احساس منفجر شدم 
تمام  وجودم  اب شد و از چشمام  اومد بيرون
اينه  معجزه من
من افريدگار اين موجود كوچكم
من خدايم
من مادرم
خدايا ممنونم كه  از خدايي ات به  من دادي
چه  حس قشنگي بود باور اينكه  تو افريننده اي
و ما رو همونقدري دوست داري كه  من كودكم رو

 


تو رو بغل كرده  بودم  نمي دونستم  بايد چه  كار كنم  فقط مي خواستم  اين لحظات كش بيان  و ابدي بشن
چرا نشدن ؟

چرا اينقدر زود گذشتن  ؟ لحظه  لحظه  بودنت با من رنگين بود
يه  طيف وسيع از همه  نورهاي قشنگ و براق دنيا
اينقدر قشنگ كه  هيچ وقت نفهميدم  تو رو از 18 روزگي چطور دست تنها و تو شهر غريب بزرگت كردم  و از هيچي نترسيدم  و الان  سربلندم  كه  تو رو تا يك سالگي به  سلامت  پرورشت دادم

هر روزش برام  خاطره  بود از اولين صدايي كه  غير از گريه از دهنت در امد تا اولين حركات بامزه ات مثل قفل كردن  دستات تو هم  پس از شير خوردن  و خميازه  هاي كش دار و پر سر و صدا تا اولين لبخندت كه  تو 24 روزگي ات اتفاق افتاد  تا اولين باري كه  تو سه  ماهگي سر و گردنت رو از روي بالش بلند كردي تا اولين باري كه  روي شكم  خلتيدي تا اولين باري كه  سر و سينه ات رو تو شش ماهگي از زمين بلند كردي تا اولين سينه  خيز رفتنت تو هفت ماهگي و اولين چهار دست و پا رفتنت  تو همين ماه
از اولي باري كه  دستت رو به  لبه  تخت گرفتي و ايستادي تا اولي قدمهات تو 18 خرداد و 10 ماه  و يك هفتگي ات تا راه  رفتن قشنگ و كاملت تو شهريور ماه  ...
مگه  ميشه  اينا رو يادم  بره ؟ تو هر قدمي كه  به  جلو برداشتي و هر كلمه  اي كه  به  دايره  لغات محدودت اضافه  كردي من بزرگتر و بزرگتر شدم  من جلو رفتم   من مادر تر شدم 

الان  362 روزته  و من از تو متشكرم افراي زيباي من كه  اينقدر خوشبختي به من بخشيدي
تا عمر دارم مادرتم كنارتم و دوستت دارم
تولدت مباركه  عزيزم

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت10:42توسط محبوبه | |

وای اینهمه  نوشتم  اومدم  یه  صورتک  رو پاک کنم  همه  اش پرید

حالا خلاصه  تر می گم

دخترم  ۱۰ روز دیگه  یک سالش تمام  میشه تو این  مدت  دو بار مریض شد سرماخوردگی و رزوئلا و اب شد ۸ بار جمعا دکتر بردمش و الان  بهتره  و فقط لاغر تر شده

اما تو این  مدت  غیر از مریضی مشهد هم  رفتیم  اونم دو تایی و بابای مریضش رو تنها گذاشتیم ولی افرا همون شب تو قطار سرما خورد شدید و سفری که  قرار بود سه  رو.زه  بشه  یه  هفته  طول کشید از ۱۶ شهریور رفتیم  و ۲۴ برگشتیم

این  سفر خیلی خوب بود چون  شدیدا بهش نیاز داشتیم  علی رغم  اینکه  هوای مشهد یه  دفعه  به  یمن  ورود ما ۱۰ درجه  کاهش پیدا کرد و افرا سخت مریض شد  دخترم  دو هفته  قبل از سفر و درست فرداشب برشگت  خاله  اذرش به  مشهد اولین  قدمهاش رو برداشت و تا دو هفته  بعد که  ما رفتیم  دیگه  چهار دست و پا نرفت و یکسره  راه  میرفت و کلی از اینکارش لذت  می برد

و البته  بقیه  هم  حذ بصر کافی بردن از دیدن  راه  رفتن  کامل افرا

تو این  سفر همه  رو واله  و شیدا کرد خیلی برای خانواده  ها سخت بود که  از افرا دل بکنن تو این  میان  رابطه  اش با خاله  اذرش عجیب غریب بود هم دوسش داشت و هم  خاله  اش رو میزد البته  اونم  بدش نمیامد از اینکار افرا و بیشتر تشویقش می کرد اگه  دیدین افرا وحشی شده  بدونین تقصیر خاله اذرشه

از عمو مصطفی اش هم  خوشش میامد خصوصا که  شبیه  باباش بود و افرا تو این  مدت  شدیدا برای باباش دلتنگی می کرد یه  شب هم  بهونه  باباش رو گرفت و یه  بند گریه  کرد تا پسر خاله  ۲۸ ساله  اش حامد اونو بغل کرد و مثل باباش قربون صدقه اش شد تا یخ خانوم باز شدو خندید و دیگه  حامد و ول نکرد و هی براش دلبری کرد اینطوری

خونه  مامان بزرگ عصمتش هم  فیلمی بود به  سمت عموش میرفت عمو هم  با دهن ن و دستای باز منتظر که  بغلش کنه  به  یه  قدمی اش که  میرسید راهشو  کج می کرد به  سمت عمه اش به  اون هم  میرسید به  سمت  مامان بزرگش میرفت و همه  رو خیط می کرد تو این  مدت هم  دستاش تو بغلش فشار میداد و من می فهمیدم  که  نمی خوادد بره  بغل کسی و بعد با دستای باز و دهن باز و لبخند پت و پهن میامد طرف من و خودشو میاندخت بغل من و ذوق می کرد و البته  دل منم می برد اینطوری

و باباش بود که  دیگه  تحمل خونه  براش سخت شده  بود و هی زنگ می زد چرا نمیاین حوصله  ام  سر رفته و وقتی رسیدیم  خونه  دیدم  اخرین لباسهای افرا که  تو خونه  تنش بود رو گذاشته  رو مانیتور کامپیوتر و تو این  مدت هی نگاش می کرده  و بوسش می کرده

یه  بار هم  که  زنگ زد و ما هنوز مشهد بودیم  می گفت محبوبه خدا برات پیش نیاره  که  لباس خالی بچه  ات روبروت باشه !!!! اینم  از عشقولانه  در کردنهای یک پدر برای دخترش (والا خدا شانس بده )

روزی هم  که  می خواستیم  بیام  تهران  افرا رو بردم  یه  اتلیه  و چند تا عکس خیلی قشنگ انداختیم  سفارش سی دی اش رو هم  دادم  رسید حتما عکساش رو میذارم  می خواستم  امروز دوربین رو هم  بیارم  فراموش کردم

گفتم  افرا۹ روز دیگه  میشه یه  ساله  ؟

اره  خیلی زود گذشت عقیده  منم همینه ژارسال این موقع هی تو راه  بیمارستان  بودیم  هی هی یادش به خیر

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت11:50توسط محبوبه | |

امان  از دست  این  شازده  خانومی ما   ولی دخترکم راست میگه  من دیر به  دیر میام  اینجا

اونم  که  سرشار از حرفای نگفته  برای شماست

اومدم  به  دخترم  که  همین  هفته  ده  ماهه شد تبریک بگم  عسلم تا صد سال زنده  باشی و صد سالگی ات  رو بهت تبریک بگم  انشالله (تبریک ما رو باش دعا برای خودم  بود یا افرا ؟)

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت10:38توسط محبوبه | |

سلام  دلخورم

دلخور دلخورم 

من صاحب این  وبلاگ اعلام  مینمایم از دست مامانم  دلخورم  ببینید از دوماه  پیش تا حالا منو اینجا نیاورده

بذارین برم مدرسه دیگه  منت مامانمو نمی کشم و خودم  می نویسم

ده  بار ومده  اینجا رو باز کرده  و کرکره  رو زده  بالا دو کلوم  از ما ننوشته

مثلا ننوشته  من تو این  مدت  چه پیشرفتهایی کردم  من الان  خودم  رو با یه  اشاره  می ایستانم  یعنی بدون کمک کسی می ایستم  و چند قدم  راه  میرم  و خودمو می اندازم تو بغل مامان و بابام

بعد اینکه  حرفای پیچیده  تری می زنم  و سعی می کنم  با اصوات منظورم  رو برسونم دیروز هم  که  با خاله  اذر و مامانم ر فته  بودیم ونک (راستی دو روزه خاله  اذرم  از مشهد اومده  و کلی لباسای قشنگ برا من و مامانم  اورده و من خیلی خوشجالم  که  یکی دیگه  جز مامان و بابام می بینم ) توی یک ون نشسته  بودیم  یه پینوکیوی بزرگسال دیدم  دماغش خیلی بزرگ بود از اونجایی که  علاقه  زیادی به صورت ادما دارم  دماغای بزرگ نظرمو جلب می کنن هر کار کردم  دماغشو بگیرم نذاشت می خواستم  چند تا تار مویی که  وسط سر کچلشه رو بگیرم نذاشت در عوض دو تا سرباز پشت سرم نشسته  بودن  و برام  شکلک در میاوردن منم  خنده  ای می کردم  براشون که  دلشون ضعف شد

هی چشام  رو ریز می کردم  طوری که  بالای بینی ام  چین  میفتاد و به  مامانم نگاه  می کردم  و باز می رفتم  سراغ دماغ  پینوکیو

تو فروشگاه  لباس هم  یک پسر جوونی بود می گفت خانوم خوشمله  لباس چی پسندیدی برات بیارم  اما من از مارک  و  اتیکت لباسا بیشتر خوشم  اومده  بود و همه  لباساشو به هم  ریختم 

تازه  با یه  دختره  یه ساله  دوست شدم  که  مثل من بی دندون بود

(امان از دست مامانم که  همه  اش می گه  دختر منو خفت دادی دندونات کو

همه میگن  چی به این  دختر نمی دی که  دندون در نیاورده اما من به  زودی دندون  در میارم  بذار این  شربت  اهنمو مرتب بخورم  بعد همه  کسایی که  مامانمو خفت دادن  گاز می گیرم)

 

مامانم  به  زودی با عکسای جدید از من میاد تازشم خاله  اذرم  که  دوره  عکاسی پیشرفته  رو گذرونده  ازم  عکس می گیره  و مامانم  براتون میذاره

فعلا برم  تا صدای مامانم در نیامده

بوس برای همه  طرفدارای سینه  چاکم!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت10:28توسط محبوبه | |

یه چیز دیگه  بگم  و برم  کلی عکس گذاشتم  منتها این صفحه  این  بار رو نتونست تحمل کنه  و بخشی از عکسا و مطالب رفت تو ارشیو تیر ماه اگه  دوست داشتین اونجا هم برین و عکسای افرا رو ببینین

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت10:12توسط محبوبه | |

خدايا متشكرم

خدايا تو را شكر كه فرزند سالم و شيرين و چنان دوست داشتني به ما عطا كردي
بارالها زبان از شكر چنين نعمتي قاصر است
گاه مي انديشم قلب كوچك و ناتوان من تحمل بار اين لذت عميق را نداشته باشد وباز مي انديشم من كه سهم اندكي در افرينش اين موجود معجزه وار داشتم و اينگونه دوستش دارم تو كه سهم كاملي در افرينش ما داشتي چگونه دوستمان داري ؟!
تو را به اين دوستي دو طرفه كه يك طرفش به ما فاني ها ختم مي شود و طرف ديگرش به تو لا يتناهي مي پيوندد ؛قسمت مي دهم اين اشيانه را سالهاي سال بر پا دار و شعله عشق و دوستي را در اجاق دلمان تا هميشه بر فروزان
خداوندا تو غيوري و هر بار كه مي خواهم دخترم را در اغوش بفشارم و به او بگويم دوستش دارم فراموش نمي كنم كه از تو به خاطر اين نعمت تا هميشه سپاسگذار باشم
افريدگار من از تو كه هميشه صدايم را چه در خلوت و چه در جمع شنيده اي و هميشه ان را اجابت كرده اي قسمت مي دهم اينبار نيز دعايم را بشنوي و به اجابت نزديك بگرداني ؛پس از انكه دوستان گلي كه مدتها است در انتظار تكه اي از معجزه تو در وجودشان هستند دامنشان را سبز گرداني و پس از انكه تمامي اين معجزه ها را به امانتدارشان تا هميشه ببخشي و انها را در پناه خودت به سلامت نگاه داري تا پا به اين دنيا بگذارند و پس از ان هم انها را روي بال فرشته هايت به سلامت در زمين بگرداني و سايه هيچ غم و اندوه و ناراحتي و بيماري و نداري را از كنار كودكانمان هم نگذراني....

امين يا رب العالمين

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت10:10توسط محبوبه | |

اینجا هم  افرا رو دم  کردیم 

یاد مسعود شصتچی افتادم  که  همبازی های دوران  کودکی اش دمکنی ها بودن

به افرا می گفتیم افرا شصتچی

 

http://picasion.com/pic11/4a63e9780444caf864d2494dfd4cf9dc.gif

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت9:43توسط محبوبه | |

اینجا یه  روز قبل از مسافرت ماست

افرا الان  شبیه  این  عکسشه

http://picasion.com/pic11/36adb4049ce98586a46a8bba82dd3fb6.gif

 

اینم  افرا در حال خراب کردن هد فون

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت9:41توسط محبوبه | |

اینم  تولد شش ماهگی افرا تو محل کارم 

یه  تیر دو نشون بود هم  شیرینی افرا بود و هم  تولد نیم سالگی اش

http://picasion.com/pic11/88f6147ced971a30e2fd00acf4a0e580.gif

 

اینم  دختر عموی ۱۴ روزه افرا

http://picasion.com/pic11/0a19c8b69f5cc843170ec44585e39064.gif

اینم  خاله  اذر افرا تو عید خونه  خواهر بزرگه ام

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت9:38توسط محبوبه | |

اینم  مراحل مختلف هندوانه  خوردن  افرا برای اولین باری که  چشش به هندوانه  افتاد

اولی و دومی رو از پشت شیشه گرفتم  ترسیدم  از دستم  بره

افرا اینجا ۷ ماهشه و سینه  خیز می کرد

http://picasion.com/pic11/53196779c3c2bbb65d4892c1636f368d.gif

 

http://picasion.com/pic11/5418063fa7a66538526a531a8e9884df.gif

 

http://picasion.com/pic11/aca0f2dab234dd8ad71dc6b7f985e4f2.gif

 

http://picasion.com/pic11/75b3c807c6afb0fddada4baa4d11c039.gif

 

http://picasion.com/pic11/1a18892d61527ad23af1ae792dd63d11.gif

 

http://picasion.com/pic11/de4b821b73b85443bd00b21b1604d705.gif

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت9:34توسط محبوبه | |

اینجا خونه  عموشه  که  رفتیم  دیدن دختر عموی افرا یعنی فاطمه که  ۱۴ روزه بود و مامانش می گفت سه  کیلوشه

عموش برای اولین بار افرا رو می دید و اینقده  ذوق کرده  بود واین  کلاه  کاسکت  میلاد رو چپه  روی سر افرا گذاشته بود

میلاد پسر عموش هم  دایم  افرلا رو بغل می کرد و می گفت من افرا رو دوست دارم  نه  فاطمه  رو

طفلی بهش حسودی می کرد

 

http://picasion.com/pic11/2e9b35e37f34d14c571b71717e2b1321.gif

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت9:27توسط محبوبه | |

اینجا سوار تابش کردم  و کلی خندید اوردمش بیرون روی پام  که  گذاشتم  یهویی دیدم  روی دستم  خون شتک زده 

نگاه کردم  دیدم  از بالای ران  افرا تا مچ پاش بریده  و داره  خون میاد نگو به  پشت دکمه های شورت تاب گرفته  و همینطور که  کشیدمش پاش رو بریده

دیگه  نذاشتمش و اینم  شد برام  خاطره

http://picasion.com/pic11/0b7d192e04816eace4c6e76b6641371a.gif

http://picasion.com/" title="create avatar">http://picasion.com/pic11/0b7d192e04816eace4c6e76b6641371a.gif" width="400" height="300" border="0" alt="create avatar" />
Create'>http://picasion.com/">Create avatar

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت9:24توسط محبوبه | |

اینجا هم  عشقم  رفته  حمام  و بعد کلی ترسیدن  از اب  حالا خیالش راحت  شده  که  امده  بیرون از حمام و فلذا سر خوشه 

 

http://picasion.com/pic11/601fef27f9c76c7168809ee912eec597.gif

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت9:22توسط محبوبه | |

اینجا افرا ۷ ماهشه  و فقط می تونست سینه  خیز کنه ولی با یه  سرعتی خودشو رسوند به دفتر دستک باباش و می خواست پاره  کنه  که  باباش سر رسید

 

http://picasion.com/pic11/855aa972e5ccec1c47a632805adbd166.gif

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت9:20توسط محبوبه | |

اینم من و دختری

خوابش میامد داشت ما رو می جوید ولی نمی خوابید تو گوشش اروم  لالایی می خوندم  چشاش میرفت رو ی هم ولی به  زور باز نگه  میداشت

http://picasion.com/pic11/4e6995b0a93a6fe24c089eac362ad5e7.gif

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت9:18توسط محبوبه | |

http://picasion.com/pic11/bd0707f7e8c1feefb91eec5ef1c01ba2.gif

اینم  از سفر شمالمون تو اتوبوس دریایی تو بابلسر تو بغل باباش

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت9:16توسط محبوبه | |

http://picasion.com/pic11/b5a5c45d0ab5f660a59c38867e76ed79.gif

 

 

این عکس کمی قدیمیه  دخترم انجا ۵ ماهشه ولی عاشق نگاهشم تو این عکس

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت9:13توسط محبوبه | |